![]() |
![]() |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 23:31 توسط مهندس |
|
|
در پی شنیدن آمار های احمدی نژاد, مردم سوییس خواستار مهاجرت به ایران شدند!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:36 توسط مهندس |
|
|
بوسه ی عاشقانه بین صحرانشین و شترش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 17:50 توسط مهندس |
|
|
در تصاویر زیربا نمونه های زیبایی از الگوی مصرف را مشاهده میکنید دوستان عزیز صرفه جویی را باید از اینجا آموخت.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 20:7 توسط مهندس |
|
|
همه شماها قضیه زیرشلواری اصفهانیها رو می دونید. یه زیر شلواری با خطوط راه راه بعضاً آبی- سفید یا سیاه – سفید. ولی آیا هیچ کدوم از شما تا به حال از خودتون پرسیدین بعد از عمر 5 الی 10 ساله این زیرشلواریهای
عزیز (این
میانگین فقط در اصفهان دیده می شود) چه به سرشون میاد ؟ بعد
از بررسی نتایج بدست اومده از سازمان بازیافت معلوم شد که هیچ موردی مبنی
بر وجود چنین زیرشلواریهایی در زبالههای اصفهان گزارش نشده است و طبق
قانون بقای جرم نباید این اجسام نابود شده باشند. جواب این پرسش را می
توان در تغییر کاربردی این زیر شلواریها جستجو کرد اولاٌ باید اصل علمی مهم زیر
را
پذیرفت "در اصفهان زیر شلواری نابود نمی شود بلکه از حالتی به حالت دیگر در میآید" بنابراین نتایج زیر صادق است اگر متوسط عمراستفاده را 7 سال فرض کنیم بعد از 7 سال این زیرشلواری ها تبدیل به شرت میشوند دو لنگه باقیمانده از شلوار به سه قسمت تقسیم میشود: یک قسمت تبدیل به پارچه نظافت (به قول اصفهانیش
همون کهنه" کُنه")، یک قسمت تبدیل به دستگیره برای بلند کردن اجسام داغ در آشپزخانه و قسمت آخر تبدیل به روکشی برای در قابلمه میشود لازم
به ذکر است که شیء بوجود آمده در قسمت اول اگر تا پایان عمر کارایی داشته
باشد که فَبِها. اگر بنا به هر دلیل عمر مفید خود را از دست داد سرنوشتی
مشابه بند دوم در انتظارش است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:44 توسط مهندس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:27 توسط مهندس |
|
|
پدرم هميشه ميگويد " اين خارجيها
که الکي خارجي نشدهاند، خيلي
کارشان درست بوده که توي خارج
راهشان دادهاند" البته من هم
ميخواهم درسم رابخوانم؛
پيشرفت کنم؛ سيکلم را بگيرم و بعد
به خارج بروم. ايران با خارج خيلي
فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است.
من خيلي چيزها راجب به خارج
ميدانم.
تازه دايي دختر عمهي پسر همسايهمان در آمريکا زندگي ميکند. براي همين هم پسر همسايهمان آمريکا را مثل کف دستش ميشناسد. او ميگويد "در خارج آدمهاي قوي کشور را اداره ميکنند" مثلن همين "آرنولد" که رعيس کاليفرنيا شده است. ما خودمان در يک فيلم ديديم که چطوري يک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد ... البته آن قسمتهاي بيتربيتي فيلم را نديديم اما ديديم که چقدر زورش زياد است، بازو دارد اين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود. خارجيها خيلي پر زور هستند و همهشان بادي ميل دينگ کار ميکنند. همين برجهايي که دارند نشان ميدهد که کارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند. ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامههاي علمي آن را نگاه ميکنيم. تازه من کانالهاي ناجورش را قلف کردهام تا والدينم خداي نکرده از راه به در نشوند. اين آمريکاييها بر خلاف ما آدمهاي خيلي مهرباني هستند و دائم همديگر را بقل ميکنند و بوس ميکنند. اما در فيلمهاي ايراني حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم مينشينند که به ضعم بنده همين کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اينجا اصلن استعداد ما کفش نميشود و نخبههاي علمي کشور مجبور ميشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش ميشوند. مثلاً اين "بيل گيتس"با اينکه اسم کوچکش نشان ميدهد که از يک خانوادهي کارگري بوده اما تا ميفهمند که نخبه است به او خيلي بودجه ميدهند و او هم برق را اختراع ميکند. پسر همسايهمان ميگويد اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شبها توي تاريکي تلويزيون تماشا کنيم. من شنيدهام در خارج دموکراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموکراسي ميشد چقدر خوب ميشد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور ميشد و "مهناز افشار " هم معاون اولش ميشد. شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت ميکرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب ميشد. ولي سد افصوث و دريق که نميشود. از نظر فرهنگي ما ايرانيها خيلي بيجمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تنپرور هستيم و حتي هفتهاي يک روز را هم کلاً تعطيل کردهايم. شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايهمان شنيدم که در خارج جمعهها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرفهاي پسر همسايهمان از بي بي سي هم مهمتر است. ما ايرانيها ضاتن آي کيون پاييني داريم. مثلن پدرم هميشه به من ميگويد "تو به خر گفتهاي زکي". ولي خارجيها تيز هوشان هستند. پسر همسايهمان ميگفت در آمريکا همه بلدند انگليسي صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگليسي بلدند. ولي اينجا متعسفانه مردم کلي کلاس زبان ميروند و آخرش هم بلد نيستند يک جملهي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد. اين بود انشاي من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:29 توسط مهندس |
|
|
از سر جلسه ی امتحان که بیرون آمدم میخواستم برم آب بخورم تا بلکه یکم از این استرسم فروکش کنه, سرم را خم کردم که آب بخورم که دیدم دستم پر ازاون آب سفید شده خیلی تعجب کردم یه دفعه به کلم زد که عکس بگیرم .رفتم لیوانمو برداشتم خلاصه یجوری که کسی نبیندم عکس گرفتم آخه تا کسی عضو بالاترین نباشه که نمیدونه اعتیاد به بالاترین یعنی چه!ییهو با خودشون فکر میکنند من دیوونه هستم که از آبخوری عکس میگیرم یا مثلا" ازاون تازه به دوران رسیده ها هستم که هی میخوان از هر چیزی عکس بگیرند. ولی بخدا ما گناه داریم,آخه به اینم میگن آب که ما ازش بخوریم,یعنی ما حق نداریم, توقع داشته باشیم که آب سالم و پاک بخوریم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:5 توسط مهندس |
|
|
چه کسی پاسخ گوی دل شکسته ی این کودکان است؟ چه کسی باید به داد و فریاد و ناله های این کودکان برسد؟چرا کودکان ما باید این گونه باشند؟مگر آن ها چه گناهی کرده اند که باید این گونه زندگی کنند! سفره ی ما گر پر از خالی بُوَد یادمانِ بوی نان محفوظ باد.
خنده بر لب ها اگر خشکیده است اشک و آه بی امان محفوظ باد
چرخ گردون گر به کام ما نگشت کج روی های زمان محفوظ باد.
پشتم از بار گرانی گشته خم حمل این بار گران محفوظ باد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:23 توسط مهندس |
|
|
امروز با یک سری از دوستان به محله بالای شهر رفته بودیم که با دیدن شهر از بالا بهتم زد... تهران در ابر غلیظی از دود و غبار فرو رفته و مشخص نیست، مردم این دیار چطوری نفس میکشن ، شنیده بودم تعداد بیماران قلبی زیاد شده ، شنیده بودم سکته قلبی و بیماریها زیاد شده ، ولی امروز واقعا باور کردم... چرا مردم و مسولین نمیفهمند که جون مردم ارزش داره؟ بچه ها و افراد پیر و میانسال و جوان ها چه گناهی کردن که باید تو این شهر زندگی کنن و هوای سالم نداشته باشن؟ من میترسم فرزندم در این هوای مسموم به مدرسه بره ، میترسم وقتی میبینم همسایه مون برای یه لقمه نون برای زن و بچش باید بره مرکز شهر مسافر کشی و معلوم نیست چه بلایی به سر ریه اش میاد ، و نکنه برای اون پدر بدبخت اتفاقی بیافته ... برای حل این مشکل هم مردم باید همکاری کنن هم مسوولان . ولی به نظرم مسئولیت مسئولین بیشتره...فقط میخواستم بگم آهای مردم به فکر سلامتی خودتون باشید و آقایون مجلسو دولتو صدا وسیما و کوفت و زهر مار ... شما حتی حال اطلاع رسانی به مردم را هم ندارید که لاقل اونایی که حساسن از خونه خارج نشن ... شما که عرضه نداشتید سفره مردم رو حفظ کنید ، لااقل هوای مردمو حفظ کنید...شما که مملکت داری بلد نیستید غلط میکنید استعفا نمیدید....بی *** ها....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:25 توسط مهندس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|